به‌روز شده در: ۱۴:۴۷ - ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶
كدخبر: ۲۹۱۲
تاريخ انتشار: ۲۰ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۰:۱۷
print نسخه چاپي
send ارسال به دوستان
گفت‌وگوی خردادپرس با پژوهشگر و منتقد سینمایی درباره «آزادی»:
جریانی خود را مفسر انحصاری رهنمودهای رهبری می‌داند/ «آزادی» برند احمدی‌نژاد است و جز او جریان دیگری دغدغه آزادی ندارد/ تمرکز بقایی بر مقوله آزادی ناشی از برآورده نشدن شعارهای روحانی است
ابوالفضل نجیب گفت: مدعیان ولایتمداری بر خلاف توهمی که درخصوص التزام به رهنمودها و جایگاه رهبری برای خود قائل و دچار هستند، اما در رفتار و کنش‌ها و واکنش‌های سیاسی آگاهانه یا ناآگاهانه به مسیر دیگری می‌روند. مسیری که در برخی موارد به تفاوت‌ها و زاویه‌های وحشتناک ختم می‌شود. مشکل این گروه این است که خود را مفسر انحصاری رهنمودهای مقام رهبری می‌دانند.
خردادپرس/ ابوالفضل نجیب پژوهشگر و منتقد سینمایی است، سوی انتقاداتش موضوع «آزادی» در کشور را نشان می‌داد، با وی درباره آزادی به گفت‌وگو نشستیم، «نجیب» از تجربه اوضاع سیاسی-اجتماعی ایران به‌ویژه در چهاردهه گذشته باخبر است، خودش را مسلمانی ایرانی معرفی کرد و اینگونه به توصیف خویش پرداخت که «من ایرانی و مسلمان و خاک پای همه کسانی که دل در گرو عزت و سربلندی و رفاه مادی و معنوی این مرز و بوم گذاشته و در عین حال بیزار از آن‌ها که در پوشش خدمتگذار مردم برای خود کیسه دوخته‌اند.» این منتقد و پژوهشگر موضوعات و مطالب متنوعی را دررابطه با «آزادی» و در گفت‌وگو با خردادپرس مطرح کرد که متن آن به شرح زیر است:

*جایگاه آزادی در مجموع اندیشه اسلامی کجاست؟

انقلاب ایران با پسوند اسلامی به جهان معرفی و پیروز شد. به یک معنی این پسوند بر هویت و ماهیت اسلامی انقلاب تأکید داشت. محوریت شعار آزادی در سه مطالبه استراتژیک مردم با شعار استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی بر این نکته تأکید داشت که آینده انقلاب بدون آزادی و نهادینه شدن آن ناقص و ناتمام خواهد ماند. این رویکرد توأمان ناشی از ضرورت‌های تاریخی و اجتماعی جامعه ما و از سویی درک رهبری انقلاب از پیشینه سیاسی و اجتماعی جامعه ایران و همچنین شرایط جهانی بود و مهم‌تر از همه اهتمام به مقوله آزادی و شناخت عمیق ایشان از پیوند آزادی و اسلام را نشان می‌داد.

بازخوانی مؤلفه‌های امام خمینی(ره) در نوفل لوشاتو بر اهمیت آزادی و توجه و اهتمام اسلام بر آن تأکید دارد. همچنان‌که تأکید ایشان بر جمهوریت نظام که در پیوند ناگسستنی با آزادی معنی و مفهوم پیدا می‌کند. بنابراین مقوله آزادی پدیده تازه‌ای نیست و برخلاف کسانی که تلاش می‌کنند از آن به مثابه یک ابزار تبلیغاتی استفاده و بعضاً سوءاستفاده کنند بخش تفکیک‌ناپذیر انقلاب و نظام و بخصوص هویت اسلامی آن را نمایندگی می‌کند. اما آنچه در واقعیت شاهد هستیم بیشتر به یک رویکرد پروپاگاند و تبلیغاتی شبیه است. دلیل عمده آن شاید نهادینه نشدن آزادی در تاروپود جامعه است. دلیل آن هم به نظر من سیاسی و جناحی کردن آزادی و اجازه بدهید با صراحت بیشتری عرض کنم مصادره کردن یکی از سه رکن انقلاب اسلامی توسط جناح‌های سیاسی و بعضاً نظریه‌پردازان این حوزه است. متأسفانه ما پس از چهار دهه از عمر انقلاب هنوز تبیین درست و عینی از مقوله آزادی و اساساً تحمل و بردباری که لازمه نهادینه کردن آزادی است نداریم. آزادی برای بسیاری از جناح‌های سیاسی از آنجا شروع می‌شود که منافع آن‌ها را تضمین کند و به آنجا ختم می‌شود که منافع دیگران شروع می‌شود. متأسفانه این یک واقعیت تلخ و دردناک است که چهار دهه انقلاب با این رویکرد تجربه می‌شود. علاوه بر آن ما هنوز تکلیف‌مان را با ماهیت و نوعیت آزادی مورد نظر روشن نکرده‌ایم. در غرب آزادی تبدیل به ایدئولوژی شده است. اگر چه ما این تعبیر از آزادی را بر نمی‌تابیم و بر آن خرده می‌گیریم، اما از تبیین الگوی آزادی اسلامی هم اکراه داریم. در حالی که این الگو را هزار و چهارصد سال پیش در همان مدت کوتاه زمامداری حضرت علی(ع) و حتی پیش از آن در زمان زمامداری خلفای سه‌گانه کم و بیش تجربه کرده‌ایم. در قانون اساسی ما تاکید شده آزادی تا مرز قیام مسلحانه، اما تنها کسی که در طول تاریخ به این حد و مرز التزام عملی نشان داد امام علی(ع) بود.

خوارج تا وقتی دست به شمشیر نبردند آزاد بودند حتی سهم‌شان از بیت‌المال قطع نشد. تا وقتی رودروی امام علی(ع) قرار گرفتند و دست به شمشیر بردند. در نامه امام علی(ع) به مالک اشتر که مدام روی آن تاکید و به آن مباهات می‌کنیم نوعیت نگاه توأمان اسلامی و انسانی به حقوق شهروندی و آزادی انسانی تبیین شده است. عرب بدوی تا آنجا آزاد بود که در ادامه خطبه خلیفه که می‌خواهد اگر کج رفت او را راست کنند، شمشیر بر می‌کشد و می‌گوید اگر کج شدی با همین شمشیر راستت می‌کنم. این‌ها داستان‌سرایی و رویابافی تاریخی نیستند واقعیت تجربه شده در هزار و چهارصد پیش و در جامعه بدوی و عقب‌مانده شبیه جزیره عربستان بوده است. روایات و منابع روایی ما مملو از این رفرنس‌ها و فکت‌های تاریخی است. این روایات و رفرنس‌ها را روشنفکران غرب‌زده و لائیک و طرفدار لیبرال دمکراسی امریکایی و سوسیال دمکرات‌های اروپایی نقل نکرده‌اند. تماماً روی منابر و توسط روحانیون نقل و در حافظه مردم به یک ارزش و اعتبار دینی تبدیل شده است. با این بازخوانی می‌خواهم روی اهمیت آزادی در اسلام تاکید کنم تا بخشی از پاسخ شما برای تعریف مقوله ازادی در اندیشه اسلامی باشد.

* ما تا چه اندازه به این الگوی تاریخی-اسلامی نزدیک شده‌ایم؟

 این پرسش متقابل از کسانی است که با داعیه دنباله‌روی از چنین الگویی در حال مدیریت جامعه هستند. فرقی هم نمی‌کند چپ باشند یا اصولگرا یا اعتدال‌گرا یا هر جناح و خط چهارم و پنجمی. نظریه‌پردازان ما در اتاق‌های فکر هنوز تکلیف‌شان را با این الگوی تاریخی روشن نکرده‌اند. مدام با اتهامات و تأویل و تفسیر به رأی مانع نهادینه شدن آزادی می‌شوند. امامان جمعه ما از تبیین این الگوی تاریخی طفره می‌روند. رسانه‌های ما از پرداختن و باز کردن این الگو اکراه دارند. این در حالی است که در شعار خود را مدعی راه علی می‌دانند. این الگوی تاریخی متکی به آموزه‌های اسلامی و قرآنی است و ما هنوز پس از گذشت چهار دهه از عمر انقلاب در تبیین یکی از سه رکن انقلابی که با هویت اسلامی معرفی شده بلاتکلیف هستیم. با آزادی به صورت گزینشی و بعضاً جناحی برخورد می‌کنیم. ایه «لااکراه فی‌الدین» را هزار جور تاویل و تفسیر می‌کنیم تا جوهره دینی که بر تعقل و شعور و پذیرش آزادانه تصریح دارد، با نظریات و برداشت‌های خود منطبق کنیم. در واقع با این رویکردها خواسته یا ناخواسته روح آزادگی که اسلام برای انسان قائل شده به بند می‌کشیم. وقتی خداوند پذیرش دین‌اش را معطوف به شعور و تعقل و اندیشه و آزادی می‌کند ما چکاره‌ایم که می‌خواهیم بندگان خدا را به زور وارد بهشت کنیم؟ کسانی که داعیه اینچنین دارند با روح قرآن بیگانه‌اند. در حوزه اجتماعی و اعتقادی هر گفتمان انتقادی را با اتهام تشویش اذهان عمومی و اهانت به مقدسات به تابو تبدیل می‌کنیم. کسانی که با آزادی چنین برخوردی دارند باید توضیح بدهند در کجای قرآن و نهج البلاغه و سنت پیامبر کسی با چنین اتهاماتی از حق انتقاد و حقوق شهروندی و اجتماعی و ... محروم شده است. هویت اسلامی انقلاب ما با این فکت‌های تاریخی و الگو شناخته می‌شود. اگر آزادی را یکی از سه رکن انقلاب تلقی کنیم الزاماً می‌باید بازتولید این الگوی تاریخی را با همان مؤلفه‌ها در جامعه نهادینه کنیم. این مولفه‌ها در واقعیت تاریخی و هویت‌بخشی جایگاه آزادی را در اندیشه اسلامی نشان و بر آن تاکید می‌ورزد. البته ابعاد و اهمیت این مقوله به همین موارد محدود و ختم نمی‌شود، اما به جهت‌گیری و سمت‌گیری آن تاکید دارد. البته درباره چرایی این وضعیت اگر یک تنه به قاضی نرفته باشیم می‌باید برخی وقایع و پارامترها در بوجود آمدن این شرایط موثر بوده که توضیح آن ارتباطی با نفس سوال شما که رابطه اسلام با آزادی است ندارد و در ادامه می‌توان به آن پرداخت. اما بطور خلاصه باید تاکید کرد آزادی در اسلام بالاترین ودعیه‌ای است که خداوند برای انسان قائل شده است. این آزادی چه در حوزه فردی و اعتقادی و چه در حوزه اجتماعی قابل مقایسه با هیچ نظام دمکراتیکی در جهان نیست. البته در این میان حساب نئوبنیادگرایان اسلامی در هیبت داعش و طالبان و البته سمپات‌های آن‌ها در ایران جدا است. کسانی که به اسلام بابت نادیده گرفتن آزادی خرده می‌گیرند باید ابتدا بگویند از چه موضع و اعتقادی و در نسبت با چه نوعیت آزادی موضع دارند.

* آیا بدون آزادی، عقاید اسلامی فراگیر خواهند شد یا اصلاً ارزشی خواهد داشت؟ برای مثال اعتقاد به توحید بدون آزادی ممکن است؟

قدر مسلم هیچ اندیشه‌ای بدون اهتمام به آزادی و اختیار به پذیرش آگاهانه راه به جایی نمی‌برد. صریح‌ترین دلالت قرآنی این ادعا سوره کافرون است. دلالت‌های تاریخی هم بوفور می‌توان درباره آن صحبت کرد. تاریخ پشت سر ما حاکی از زوال و نابودی همه اندیشه‌ها و اعتقاداتی است که بدون توجه به فطرت آزادی‌طلبانه و هم عنصر آگاهی به حافظه و موزه تاریخ سپرده شدند. تجربه قرون اخیر نشان داده هر ایدئولوژی و مکتبی که به آزادی انسان اهتمام داشته با اقبال مواجه شده است. اگر قائل به اصل فطری بودن آزادی در انسان باشیم نمی‌توانیم آن را از حوزه اندیشه اسلامی حذف کنیم. فراگیر شدن اسلام در قلب اروپا و آفریقا نه به ضرب شمشیر که به علت التزام آن به رعایت حقوق دیگران، احترام به آزادی اعتقادی و هچنین رعایت حقوق شهروندان غیر مسلمان بوده است. اگر روح آزادی را از اسلام بگیریم چیزی از اسلام باقی نخواهد ماند و همان خواهد شد که امروز مخالفین اسلام به دنبال اثبات تعارض اسلام با آزادی هستند. گفتمان امروز دنیا این است که آیا از دل اسلام آزادی و دمکراسی بیرون می‌آید یا خیر؟ فارغ از بحث‌های کلامی و نظری آنچه حائز اهمیت است این که ما در عمل و رفتار یک نظام اسلامی می‌توانیم بهترین پاسخ ممکن به این چالش و گفتمان بدهیم. هر چند در آن سو امثال داعش و طالبان این چالش را دامن بزنند اما ما می‌توانیم قرائت و گفتمان انتقادی علیه اسلام را بالکل تغییر بدهیم. فراگیری هر عقیده و دین به میزان بردباری و تحمل‌پذیری عقاید دیگران است و این یکی از وجوه مهم آزادی است. وقتی خداوند به مسلمانان می‌گوید حتی به بت‌های آن‌ها توهین نکنید، عقاید و اعتقادات آن‌ها را به سخره نگیرید، مسلما حکمتی در این آموزه‌ها وجود دارد. در سوره انعام آیه 108 خداوند فرمان می‌دهد:

«ولَا تَسُبُّواْ ٱلَّذِينَ يَدعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ فَيَسُبُّواْ ٱللَّهَ عَدوَا بِغَيرِ عِلم» [الأنعام: 108].

«به کسانی که غیر خدا را می‌خوانند، دشنام ندهید؛ مبادا آن‌ها (نیز) از روی  (ظلم و) جهل، خدا را دشنام دهند».

از این آموزه‌ها در می‌یابیم فراگیر شدن اسلام بخشی در گرو التزام و اهمیتی است که می‌باید برای عقاید دیگران قائل باشیم. منابع دینی ما آکنده از روایاتی است که نشان می‌دهد بسیاری در تعاملات و روابط این‌چنینی ایمان آورده‌اند. متأسفانه این آموزه‌ها در کنج کتابخانه‌ها یا حافظه عالمان مبلغان سیاست‌زده خاک می‌خورد. متاسفانه ما در حوزه تبیین و اطلاع‌رسانی آموزه‌های دینی‌مان گرفتار روش گزینشی و مصلحت اندیشی و برخورد ابزاری و خودسانسوری هستیم. با منابع روایی با همین روش برخورد می کنیم. تاریخ صدراسلام را بر اساس منافع جناحی و سیاسی خود بازخوانی و تفسیر می کنیم. منابع مغفول و مهجور مانده را باید احیا و نسبت به ترویج و تبدیل ان به گفتمان دینی اهتمام کرد. سیاست مداران ما بر اساس اتهامات و ادعاهایی که خود مطرح می کنند از منش و اخلاق اسلامی فاصله گرفته اند. دروغ به پدیده ای مباح و متاسفانه تئوریزه شده تبدیل شده است. اینها با روح دین و ازاداندیشی آن در تعارض است. هیچ مصلحتی فراتر از التزام به اصول و اموزه های اسلامی نمی توان به رسمیت شناخت. آزادی یکی از این الزامات است که نباید به سیاست و سیاست زدگی آلوده شود. وقتی خداوند ایمان با اکراه را نمی پذیرد ما چکاره هستیم؟ انسان جز با تهذیب فکر و اخلاق و ازادی و اختیار نمی تواند مسلمان بشود و این با زور و جبر ممکن نمی شود. نفاق و منافق از دل ایمان زوری و جبری متولد می شود. امثال لنین و استالین و مائو هم می خواستند انسان ستمدیده از نظام طبقاتی و سرمایه داری را به زور انقلاب فرهنگی و انقلاب اقتصادی وارد بهشت کمونیسم بکنند، نه تنها نشد که به اضمحلال مارکسیسم منجر شد. برای فراگیر کردن اسلام تاکید یکسره بر اسلام سیاسی و بدتر از آن قدسیت قائل شدن برای آن راه به جایی نخواهیم برد. اسلام به ذات خود می تواند فراگیر شود اما به خواست و قرائت ما خیر. درست یا غلط ما در عصر شکاکیت زندگی می کنیم. برای فراگیر شدن و فراگیر کردن عقایدمان باید به نیازهای زمانه پاسخ منطقی و عینی بدهیم. به میزانی که اسلام را محدود و معطوف به جهان ذهنی تک صدایی خود بکنیم نباید انتظار فراگیری آن را داشته باشیم. پرسش انسان امروز در مواجهه با هر اندیشه و دینی این است که ببینیم ابتدا به ساکن به انسان و آزادی چگونه نگاه می کند. مارکسیسم علیرغم همه برشی که در میان اقشار فرودست داشت به این دلیل که انسان و آزادی او را در چنبره تفسیر مادی از تاریخ می کرد فرو پاشید. هر چند معتقدم نبرد نهایی در جهان نبرد میان استثمارگران و فرودستان خواهد بود. با این حال معتقدم اسلامی که جلو چشم میلیون ها و بلکه میلیاردها انسان گردن می زند و مراکز عمومی را به قتلگاه انسان تبدیل می کند هرگز فراگیر نخواهد شد. در چنین بحبوحه ای اسلام جز با اتکا به جوهره ازاداندیشی فراگیر نخواهد شد. شرط این فراگیری بازگشت به آموزه ها و الگوهای تاریخی سیاسی در صدر اسلام است. ایجاد وحدت و همدلی و وفاق واقعی میان مسلمانان و به رسمیت شناختن حق آزادی مذاهب و احترام به مقدسات آن‌هاست. ایمان به اجبار بدترین نوع ایمانی است که می‌توان متصور شد. از دل اینچنین ایمانی دروغ و نفاق و ریاکاری و تدلیس و تلبیس و خیانت و خشونت بیرون می‌زند. ایمان یک جوشش درونی و خودآگاه است که ماهیتا با زور و جبر در تعارض است. آنچه اسلام را عزت و باعث نفوذ در قلب میلیاردها انسان کرد احترام به ازادی نوعیت انسان بود. دلیل تنفر افکار عمومی و حتی مسلمانان از داعش بیشتر از خشونت ورزی ان ها مجبور کردن مردم به اسلام اوردن است. چه بسا بسیاری از قربانیان داعش انسان های قلبا مسلمانی بودند و هستند که دین تحمیلی و اجبار به زور را بر نمی تابیدند. تجربه داعش در واقعیت اجتماعی اش پاسخ تامل برانگیزی است برای کسانی که تصور می کنند می شود به زور و اجبار مسلمان تولید کرد. متاسفانه گفتمان برخی در درون حاکمیت به گونه ای است که شائبه گرایش تفکر تکفیری امثال داعش در بخشی از حاکمیت را تقویت می کند. نه تنها اسلام بلکه هیچ اعتقادی بدون ازادی انتخاب و ایمان قلبی ارزشی ندارد. اگر چنین اعتقادی ارزشمند بود خدا به زور و جبر از بندگان اش ایمان طلب می کرد. این صریح ترین پاسخی است که می شود به سوال شما داد. وقتی خدا ایمان به خودش را ملازم با شناخت می کند و تقلید در شناخت ذات خود را حرام می کند به یک معنی بر عنصر اگاهی، ازادی و اختیار و انتخاب تاکید دارد. در آموزه های قرانی و روایی اسلام هیچ دلالتی که ناظر بر تعارض ازادی با توحید و اعتقاد به یگانگی خداوند باشد نمی توان یافت. بر عکس مجالسه و مناظرات و مباحث علمی بنیانگذار مذهب شیعه دلالت بر این ادعا دارد که ان بزرگان ایمان به خداوند را در همراستایی با اختیار و ازادی می‌دانسته‌اند. این درست که بالاترین درجه ایمان به وحدانیت خداوند عبودیت و بندگی او است. اما شاخص عبودیت در ایمان مربوط به بعد از انتخاب اگاهانه و پذیرش عقلانی و ازادانه اسلام است. لجاجت در عدم پذیرش اسلام امری شخصی است همچنان که عواقبت و گناه ان امری شخصی است. با این توضیح که اگر فرد در چارچوب یک نظام اسلامی زندگی می کند ملزومات و قوانین حاکم بر ان را بر اساس یک قاعده عرفی و اجتماعی و مورد اجماع رعایت کند.

*دکتر احمدی‌نژاد در سال گذشته در مسجد نارمک در شب شهادت حضرت علی(ع) درباره آزادی و اهمیت آن صحبت کردند. همین موضع را ایشان در سالیان اخیر به‌ویژه زمانی که در دولت بودند مطرح کردند. به نظر شما چه نگرانی‌هایی موجب طرح این مسئله از سوی ایشان است؟

این نگرانی پیشتر از جامعه به ایشان منتقل شده منتهی ایشان این هوشمندی را داشته که ان را به گفتمان شخصی و توامان برند جناحی تبدیل کند. مضاف بر این که تصور نمی کنم ایشان اصراری به مصادره کردن این نگرانی و برند داشته باشند. کسانی که این دغدغه را دارند فارغ از این که در عمل چه کرده و چه خواهند کرد، به این دلیل که این افراد تنها امکان و ابزار بالفعل برای دنبال و محقق کردن مطالبات شان هستند از ان ها حمایت می کنند. مهم این نیست که این دغدغه و نگرانی را چه کسانی مطرح می کنند، مهم این است که در سپهر سیاسی ایران چه جریان سیاسی می تواند این مطالبات را اجرایی و نهادینه کند. به قول معروف چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. در تمام سال های گذشته و حداقل از اواسط دهه شصت به این سو یکی از محورهای تبلیغاتی بحث توسعه سیاسی یا نهادینه کردن ازادی و حقوق شهروندی یا عینیت بخشیدن به جامعه مدنی بوده است. این که در این عرصه چه کسانی موفق بوده به قضاوت و داوری روح جمعی بر می گردد. هر چند معتقدم چنین رویکرد یعنی طرح گفتان ازادی و توسعه ازادی ان هم پس از چهاردهه از انقلاب نوعی نقض غرض و نشان دهنده این نکته تاسف آور است که ما در طی این چهار دهه از مهمترین رکن و مطالبه انقلاب اسلامی یعنی ازادی غفلت ورزیده ایم. رویکرد مقطعی به ازادی بیش از هر چیز ناشی از نگاه ابزاری به یکی از ارکان جمهوریت و اسلام است. به یک معنی هر کجا کم می اوریم می رویم سراغ ازادی و توسعه سیاسی. بعد هم که انتخابات تمام شد و یکی برنده و دیگری بازنده ان شد همه چیز می رود سر خانه اول. جناح برنده می رود در موضع تدافعی و توجیه وضع موجود و یا خیلی جسارت کند مدافع حریم اختیارات خود می شود. می خواهم تاکید کنم این نگرانی معطوف به این سال ها نبوده. منتهی جزو بحث ها و مطالبات مگو بوده. در دوران اقای هاشمی بیش از هر دوره دیگری این دغدغه به لطایف الحیل به انزوا رانده شد. توجیه ان وضعیت اولویت سازندگی دوران پساجنگ بود. غافل از این که سازندگی بدون ازادی و حق انتقاد و بیان و ... همان وضعیتی می شود که شاه در اوایل دهه پنجاه رقم زد که به بهانه توسعه اقتصادی و پیشرفت راه را بر ازادی های دمکراتیک بست و جامعه را به گورستان تبدیل کرد. طرح منشور حقوق شهروندی توسط اقای روحانی ان هم پس از چهار دهه از عمر انقلاب به این معنی است که تا پیش از این در منشور انقلابی که با هویت اسلامی معرفی و شناخته شده چیزی به عنوان حقوق شهروندی موضوعیت نداشته یا به شدت از ان غفلت شده است. به همین دلیل معتقدم طرح این مسئله در آستانه انتخابات پیش رو یک رویکرد ابزاری و تبلیغاتی است. اقای روحانی به جای توضیح درباره میزان عملی شدن وعده های انتخاباتی چهار سال پیش خود به این ترتیب به نوعی فرافکنی می کنند. همچنان که معتقدم برخی از وعده های داده شده در سال 92 ابزاری و تبلیغاتی بوده. به نظر می رسد زمان وعده های ابزاری و سیاسی که خارج از توان و حوزه اختیارات ریاست جمهوری یا هر مقام انتخابی است به پایان رسیده است. چه بسا معتقدم مراجع و مقام معظم رهبری می باید چنین رویکردی را شرعا حرام اعلام کنند. در امریکا و سایر کشورهای دمکراتیک جهان کاندیداها بر اساس اختیارات شان وعده می دهند. در اینجا اما با علم به این که نهادهای موازی و حتی برخی وعده ها اساسا در محدوده اختیارات شان نیست وعده و وعید می دهند.

آقای روحانی در دوران انتخابات ریاست جمهوری شعارها و مطالبات بسیاری مطرح کرد که خیلی تندتر و رادیکال تر از اعاده حقوق شهروندی بود. این که کدام از این شعارها محقق شد به داوری مردم بر می گردد. اما این که پس از ان شعارها حالا در دور دوم ریاست جمهوری احتمالی شان به طرح منشور حقوق شهروندی برگردند، ایا ناشی از عقب نشینی از مواضع گذشته ایشان نیست؟ حداقل طبقه متوسط به بالای جامعه که به ایشان رای دادند بیش از مطالبات اقتصادی و معیشتی توقع شان بر توسعه ازادی های اجتماعی و ادامه گفتمان جامعه مدنی بود. اما در عمل ایشان به موضع انفعال و توجیه وضع موجود افتادند. اتفاقا همین انفعال یکی از دلایل تشدید نگرانی جناح منتقد ایشان در انتخابات اخیر گردیده است. تمرکز اقای احمدی نژاد و اقای بقایی روی مقوله ازادی ناشی از درک روح جمعی به براورده نشدن شعارهای اقای روحانی و استمرار مطالبات مردم در قالب گفتمان جامعه مدنی و توسعه سیاسی است. جز اقای احمدی نژاد گمان نمی کنم جریان دیگری چنین نگرانی داشته باشد. چون از اساسا قائل به این گفتمان نیستند و در واقع همان ها هستند که طی چهار دهه گذشته هر گونه سد و مانع شرعی و مذهبی پیش روی این گفتمان و نهادینه کردن ازادی در جامعه گذشته اند. فارغ از هر تعصب جناحی و سمپاتی و صرفنظر از هر میزان صداقت از جانب هر جناحی که به این گفتمان روی خوش نشان می دهد، جامعه و روح جمعی و نخبگان و روشنفکران و جامعه رسانه ای از این گفتمان حمایت و دفاع می کنند. و به هر کس که صمیمانه و بنا به اعتقاد قلبی به چنین گفتمانی بپیوندند و در تحقق ان چه در مقام اجرایی و چه منتقد تلاش کند ارادت و امتنان دارند. خواه اقای احمدی نژاد یا اقای بقایی یا اقای مشایی و یا اقای روحانی و ... باشد. مضاف بر این که معتقدم بخش عمده مطالبات و شعارهای برآورده نشده ناشی از نفوذ و اعمال آشکار و پنهان کسانی است که هر چند در صحنه سیاسی حضور عینی و رسمی ندارند، اما هر کدام بنا به موقعیتی که در حاکمیت دارند مانع تراشی می کنند. اجازه بدهید حالا که به صراحت از نگرانی اقای احمدی نژاد صحبت کردید به این نکته اشاره کنم که برای رفع کدورت های گذشته میان ایشان و مخالفین و منتقدین شان که اتفاقا بخش وسیعی از جامعه را تشکیل می دهد و بعلاوه برای اثبات صداقت ایشان نسبت به نگرانی یاد شده، تاکید کنم ایشان یک عذرخواهی تاریخی به حداقل بخشی از جامعه بدهکار هستند. شرط صداقت در گفتار و گفتمان تازه ایشان خودانتقادی نسبت به مواضع و برخی اظهارات گذشته نسبت به کسانی است که به حق یا ناشی از سوء تفاهم به نتایج انتخابات سال 88 اعتراض داشتند. به نظر من نگاه یک بعدی و دگم به ادم ها ناشی از ذهنیت ایده الیستی است که در جهان واقع محلی از اعراب ندارد. باید از هر گونه تغییر فردی و جمعی برای پیش بردن جامعه به سمت تحول استقبال کرد. اما این رابطه متقابل است. درک این مهم به هوشمندی زیادی نیاز ندارد. یکی از مشکلات و معضلات اصلاح طلبان در دوم خرداد 76 و بعد از ان عدم درک این رابطه متقابل بود. هر چند مورد اقبال عمومی قرار گرفتند، اما هیچگاه در پی تصحیح این رابطه یکطرفه نرفتند. همچنان با همان شتابزدگی و دگم ها تنها تغییر موضع سیاسی دادند. غافل از این که مردم و حدقل بدنه متوسط به بالای جامعه بخوبی تفاوت تغییر ماهوی با چرخش سیاسی را متوجه می شوند. اصلاح طلبان ما به ماهوی تغییر نکردند بلکه دچار چرخش در مواضع سیاسی شدند. ان ها بعد از دوم خرداد به همان اندازه که پیش از رویکرد اصلاحی شان در بیان و القای و حقنه مواضع و باورهایشان دگم و تند و به اصل هست و جز این نیست همچنان وفادار بودند. این ها فکت های تاریخی در سپهر سیاسی جامعه ایران است که هنوز برای فراموش کردن و شدن ان ها زود است. این درست که مردم ما حافظه تاریخی خوبی ندارند، اما به این معنی هم نیست که از کنار مسائل جاری به این سرعت عبور کنند. برای همین معتقدم دغدغه اقای احمدی نژاد به همان میزان که واقعی اما می تواند در ذهنیت مردم این شائبه را دامن بزند که این رویکرد به نوعی سیاسی و ابزاری است. برای باوراندن این باور به مردم پیش از هر چیز خود اقای احمدی نژاد باید دست به کار شوند. امثال من نوعی با ملاک ها و معیارهای خودمان این دغدغه ها و نگرانی ها را ارزیابی و نسبت به ان تنظیم می کنیم، و تصور می کنیم ایشان در ارتباط با ما نباید چندان نگرانی داشته باشند. انچه می باید باعث نگرانی ایشان و جریان ایشان باشد متقاعد کردن بدنه اجتماعی است.

* در حال حاضر چه مظاهری از نبودن آزادی در کشور وجود دارد؟ در حوزه تربیتی و فرهنگی چه وضعی داریم؟

اجازه بدهید سوال را اینطور مطرح کنیم که در حال حاضر چه مظاهر و نشانه هایی از آزادی در کشور وجود دارد. از این زاویه بهتر می توانیم وضعیت موجود را ارزیابی کنیم. اگر ازادی را صرفا یک مفهوم انتزاعی، ابزاری و سیاسی تلقی نکنیم و به زعم برخی که ان را معادل دمکراسی یعنی یک واژه بی مزه یونانی می دانند تعبیر نکنیم، باید اهمیت و موضوعیت و موضوع ان را در واقعیت مادی جامعه ردیابی و بازتعریف و مورد به مورد و موضوع و به موضوع روی مصادیق ان بحث کنیم. از این زاویه بهتر و واقعی تر می شود به پرسش شما پاسخ داد. واقعیت امر نشان از این دارد که ازادی برای جناح مشخصی به تمام و کمال وجود دارد. برای ان ها ازادی بیش از هر چیز به خیابان یکطرفه می ماند که می توانند هر کاری لازم باشد در ان انجام بدهند. از همه امکانات و سازوکارهای رسانه ای مدرن و سنتی و مکتوب و مجازی و از هر تریبونی برای بیان و القای مواضع اعتقادی و سیاسی و جناحی و ... خود استفاده می کنند. در این اوضاع جای ان دارد بپرسیم چنددرصد از کل جامعه از چند درصد این ازادی ها برخوردار هستند؟ اگر ازادی را در نسبت و تنظیم رابطه حاکمیت با منتقدان اش بازتعریف و ماده کنیم در این صورت چیزی از ازادی عاید اکثریت مطلق جامعه نمی شود. مضاف بر این که ازادی برای توده مردم در نسبت بیان مطالباتشان از دولت و حاکمیت معنی پیدا می کند. از این زاویه با توجه به شرایط موجود اقتصادی و معضلات ریز و درشت جامعه جای این پرسش باقی است که توده مردم چه اندازه حق اعتراض به وضع موجود و درخواست مطالبات شان  داده می شود. این حق در پراتیک اجتماعی چه میزان به رسمیت شناخته و برای ان مشروعیت قائل می شوند.

اگر ازادی را به موضوعات و حوزه های سیاسی، صنفی، رسانه ای، مدنی، اجتماعی و ... تقسیم بندی کنیم، واقعیت می گوید ماکزیمم ان انحصاری و مینیمم ان مدنی است. ممکن است این ادعا برخورنده باشد، اما این واقعیت را نمی توان کتمان و با هر میزان تلخی باید ان را قبول کرد. از رسانه ملی شروع می کنم که قاعدتا می باید نماد و دلالتی بر ازادی و انعکاس مطالبات مردم در کشور باشد، اما در انحصار یک گروه و گفتمان و قرائت خاص اعتقادی و سیاسی و جناحی است. بر اساس منافع یک جناح سیاسی بخصوص یا در انعکاس کاستی ها اغراق می کند و یا اگر مغایر با منافع جناحی باشد سانسور و لاپوشانی و وارونه نمایی می کند.

 توجیه این وضعیت چنانچه رئیس قبلی صداوسیما اقای ضرغامی تئوریزه کردند اجتهاد رسانه ای است. ایشان بصراحت اظهار داشتند رسانه ملی ملزم به انعکاس انچه در جامعه رخ می دهد نبوده و به اقتضای اجتهاد خودشان اخبار و رخدادها را منعکس می کنند. این که ایا ایشان مجتهد هستند که حق اجتهاد برای خود قائل می شوند موضوع ثانوی است و اما مهمتر از ان بی اخلاقی در برخورد با کسانی است که به زعم ایشان غیر خودی تعبیر می شوند. رسانه ملی نه تنها امکانی برای پاسخگویی و دفاع از اتهامات وارده به غیر خودی ها نمی دهد که بر خلاف تاکیدات رهبری در خصوص اجتناب از توهین به مقدسات اقلیت های مذهبی دست دل بازی می کند. هر چند این اهانت ها غالبا زیرپوستی و با لطایف الحیل صورت می گیرد، اما بعضا به گونه ای است که واکنش نمایندگان اهل سنت را بهمراه دارد. در ماه های اخیر حداقل شاهد دو مورد از رویکرد بوده ایم یکی در سیما و دیگری در یک روزنامه ورزشی. ان هم در شرایطی که ما اجلاس های متفاوت و سالیانه در موضوع تقریب مذاهب و ایجاد وحدت میان مسلمانان برقرار می کنیم. در شرایطی که داعش کم و بیش به استناد همین رویه های تفرقه افکنانه دست به جنایت و خشونت می زند. رسانه ملی به جای برگزاری مناظرات مختلف در حوزه های سیاسی و اعتقادی و اجتماعی امکانات خود را در انحصار یک گفتمان مشخص و شناخته شده گذاشته است. در حوزه ازادی های سیاسی منتقدان مدام در معرض اتهام و تعقیب هستند. فضای انتقاد را به این بهانه که دشمن و رسانه های بیگانه سوء استفاده می کنند، محدودتر می شود. با این رویکرد منتقدان درون حاکمیت را به سمت گفتگو با رسانه های خارجی سوق می دهیم. همزمان قوه قضائیه ممنوعیت و مجازات فعالان سیاسی که با رسانه های خارجی گفتگو کنند اعلام می کند. با این توجیه که ان ها معاند و دشمن ما هستند. اگر به این امید نشسته ایم که گفتمان انتقادی را به پس از رفع زمینه های سوء استفاده رسانه های بیگانه موکول کنیم،  بهتر از هر کس می دانیم این زمینه هیچگاه فراهم نخواهد شد. مگر این که قصدمان این باشد با چنین بهانه ای فضای نقد را بالکل تعطیل کنیم. این که معضلات و مشکلات جاری را یک رسانه بیگانه یا یک منتقد درون حاکمیت یا پوزیسیون ان مطرح کنند، چه تفاوتی می کند. در همه جای دنیا مشکل و معضل اعم از اقتصادی و اجتماعی و سیاسی وجود دارد، عذر بدتر از گناه این است که دهان منتقد را به بهانه های واهی ببندیم. در حوزه ازادی های صنفی وضع به همین منوال است. اتحادیه ها در همه کشورهای دنیا کم و بیش در جهت منافع صنفی و دفاع از حقوق و ازادی های صنفی موضوعیت پیدا می کنند. رسانه ملی ما شبانه روز اخبار اعتصابات کارگری در نقاط مختلف دنیا را با اب و تاب منعکس می کند، اما حاضر نیست اعتراضات صنفی و مطالبات ان ها را منعکس کند. بعلاوه در اینجا اتحادیه ها به نوعی در جهت منافع یک جریان خاص مدیریت می شوند. در حوزه ازادی های مدنی وضع به گونه ای است که رئیس جمهور بعد از چهل سال تازه به فکر تدوین منشور حقوق شهروندی افتاده است. در حوزه فرهنگی و هنری هر کس در گوشه ای از مملکت برای خودش قانون وضع می کند. در این حوزه شاهد نوعی ملوک الطوایفی هستیم. در حوزه مطبوعات به زعم هئیت نظارت درج یک مقاله تحقیقی و مستند درباره یک رخداد تاریخی - مذهبی می تواند ایمان مردم را بر باد بدهد و لاجرم نویسنده و روزنامه و ماهنامه و نشریه مواخذه می شوند. رسانه ملی به جای تعمیق رهنمودهای رهبری و آموزه های اصیل دینی به تشدید ان ها رغبت بیشتری نشان می دهد. این در حالی است که فی المثل سخنرانان مذهبی در همین رسانه بر پالوده و تصفیه خرافه های مذهبی تاکید می ورزند. پس از چهار دهه هنوز حد و حدود فعالیت مشروع و قانونی سیاسی و جرم سیاسی معلق مانده است. قانون اساسی تصریح دارد ازادی تا مرز قیام مسلحانه. در سال 60 چند گروه سیاسی از این مرز عبور کردند، به یمن فداکاری و رشادت نهادهای امنیتی و بسیج و مشارکت مردمی این بلایا رفع شد، اما منتقدان همچنان با همان اتهامات دفع می شوند. بعضی حتی وطن پرستی و دینداری و ایمان و تقوی و همه ارمان های انقلاب را در انحصار خود قرار داده و بقیه را وطن فروش و بی دین و ولنگار و لاابالی می دانند. من ازادی های موجود را انکار نمی کنم، اما سوال اینجاست که ایا سطح و سقف ازادی در جامعه اسلامی همین است. ما در حوزه ازادی های سیاسی و مدنی نه تنها به نقطه قابل اتکایی نرسیده ایم که از بسیاری دستاوردهای اوایل انقلاب عقب نشینی کرده ایم. این که هر کس حرف از ازادی بزند او را متهم به لیبرالیسم و ولنگاریسم اخلاقی کنیم، بی انصافی است. ما کسانی را متهم به لیبرالیسم فرهنگی و اخلاقی می کنیم که پای شان لب گور است. این در حالی است که ان هایی که اتفاقا به دنبال اینگونه ازادی ها هستند از این بابت چندان مشکلی ندارند. مشکل فقط برای انهایی است که به مفهوم واقعی کلمه دنبال ازادی هستند. واقعیت این است که ما در مقوله ازادی هنوز با خودمان رودربایستی داریم و بلاتکلیف هستیم. تا این بلاتکلیفی بر اندیشه و رفتار ما حاکم باشد چیزی تغییر نخواهد کرد. باید تکلیف مان را با مولفه ها و مفاهیم دنیای مدرن روشن کنیم. قانون اساسی ما چهار دهه پیش وضعیت و جهت گیری خود را در این رابطه تببین کرده است. انچه مانع تحقق قانون اساسی است موانع سلیقه ای و منافع جناحی و سیاسی است. مگر می شود در کشوری که مدعی است ازادترین کشور دنیا است تا کنون یک تجمع اعتراضی برگزار نشده باشد. این در حالی است که قانون بر ازادی تجمعات صنفی و حتی سیاسی تصریح دارد. قانون احزاب در کشور سالهاست معلق مانده. مگر می شود در کشوری که مدعی است دمکرات ترین کشور دنیاست یک حزب منتقد و مخالف وجود نداشته باشد.

امیدوارم اینجانب به بدبینی و سیاه نمایی متهم نشوم، اگر این مسائل مطرح نشوند معنی اش این نیست که وجود ندارند. برای رفع هر گونه سوء تفاهم تاکید می کنم من ایرانی و مسلمان و معتقد به مبانی جمهوری اسلامی و ملتزم به قانون اساسی و بالاتر از ان خاک پای تمام کسانی که صادقانه برای سربلندی و عظمت و سرافرازی و توسعه و پیشرفت و رفاه معیشت و معنویت و کرامت مردم این مرز و بوم تلاش می کنند و متنفر از کسانی که از قبل شعار خدمتگذاری کیسه دوخته اند. هیچ ادم منصفی منکر دستاوردهای عظیم انقلاب در زمینه های مختلف نیست. اما قرار نیست ارمان های والای انقلاب را تحت الشعاع دستاوردهای حداقلی بفراموشی بسپاریم. دغدغه مقام معظم رهبری چنانچه بارها و تقریبا همه ساله روی ان تاکید و تصریح دارند تقویت حس ارمانگرایی و متوقف نشدن حرکت جامعه و جهت گیری ان به سمت جامعه ارمانی است. برای رسیدن به جامعه ارمانی ازادی لازم و بسط و توسعه ان بخشی از کمال یابی است. پاسخ پرسش شما در این خصوص کاملا گویا است.

*کارنامه جمهوری اسلامی در گسترش آزادی به‌ویژه در موضوع «انتقاد از حاکمیت» چگونه است؟

فارغ از هر قضاوتی باید عرض کنم وجه غالب آزادی در هر کشور به میزان نقدپذیری حاکمیت ان تعریف و ماده می شود. هیچ نظام سیاسی نمی تواند خود را مصون از اشتباه و نقد و گفتمان انتقادی بداند. چه این نظام محصول اراده و خرد جمعی باشد و چه متکی به اموزه های الهی باشد. چنانچه می دانیم حتی در زمان زمامداری حضرت علی گفتمان انتقادی پیش از انکه از بدنه و از سوی نخبگان دنبال شود به تاکید و تصریح حضرت علی به یکی از مهمترین مولفه های حکومت ایشان تبدیل گردید. با این الگو می خواهم تاکید کنم حتی علیرغم قائل بودن به معصومیت ایشان اما انچه در رفتار و منش سیاسی و زمامداری ایشان مشاهده می شود با انچه علی القاعده در جوامع دمکراتیک می بینیم چندان تفاوتی ندارد. بر این اساس معتقدم گفتمان انتقادی با حاکمیت بخش تفکیک ناپذیر هر نظام سیاسی را تشکیل می دهد. البته در این میان حساب ان ها که از اساس در تعارض با حاکمیت هستند جدا است. ان ها همیشه و همواره چه به صورت مشروع و نامشروع در هر نظامی وجود دارند. وجه تمایز این بخش نوعیت نگاه و انگیزه های انهاست. ما به هیچ وجه برای منتقد برانداز مشروعیت سیاسی و ... قائل نیستیم. در هیچ کجای دنیا برانداز به عنوان منتقد شناخته نمی شود. اما در عین حال تجربه تاریخی به ما می گوید هر حاکمیتی که منتقد درون خود را به رسمیت نشناسد بتدریج او را به سمت مخالف و در نهایت برانداز سوق خواهد داد. در دهه 40 بازرگان در اخرین دفاعیات اش در دادگاه گفته بود ما اخرین کسانی خواهیم بود که با شیوه مسالمت امیز با شما مبارزه می کنیم. کنایه او در بازتاب اجتماعی باعث تولد و رشد مبارزات چریکی و مسلحانه گردید. راندن منتقد خودی و تبدیل او به مخالف و معاند معلول تنظیم رابطه اشتباه حاکمیت با منتقدین درونی خود است. این قاعده است و تعمیم پذیر. متاسفانه برخی اصرار دارند به هر طریق ممکن ابتدا به منتقد مارک مخالف و در ادامه برانداز بزنند. غافل از این که هر مخالف و حتی معارضی فی النفسه نمی تواند برانداز باشد. برانداز ابزار و امکانات و استراتژی و ... می خواهد. در فرد متبلور نمی شود. اما ما براحتی کسانی را برانداز می خوانیم که اساسا باعث خجالت خود نظام است. با این توضیح اجازه بدهید به سوال شما با صراحت بیشتری پاسخ بدهم.

در عرف سیاسی، حاکمیت به مجموعه نهادهای اداره کننده کشور اطلاق می شود. اما معلوم است منظور شما از حاکمیت تعبیر عرفی ان نیست و مترتب بر نهادی فراتر از نهادهای مورد نظر است. در تعبیر ثانونی منظور شما از حاکمیت می تواند تدوین کننده سیاست های راهبردی و استراتژیک باشد که نهادهای اداره کننده ملزم به دنبال کردن و جهت دادن کلان نظام هستند. در تعبیری شفاف تر می تواند جایگاه رهبری در جامعه باشد. واقعیت جامعه نشان می دهد این رویکرد انتقادی جدای از داوری درباره ماهیت و کم و کیف ان وجود دارد. برای روشن شدن بهتر موضوع چند مورد مشخص اشاره می کنم. در خصوص مسئله هسته ای و مذاکره با امریکا علیرغم شفاف بودن دیدگاه های رهبری اما گفتمان انتقادی حول این موضوع همواره باز بوده که در نهایت این مذاکرات صورت گرفت و به برجام منتهی گردید. این فضا پس از توافق نیز ادامه داشت. در حال حاضر گفتمان انتقادی حول این موضع طیف های متنوع و متضادی را در بر می گیرد. این در حالی است که همه این طیف ها از دیدگاه های رهبری حول این موضوع مطلع هستند، اما با این حال در بیان مواضع خود خست به خرج نمی دهند. پیشتر درباره دو رخداد مهم تاریخی یکی اشغال سفارت امریکا و جنگ و ادامه ان فضای گفتمان انتقادی از حاکمیت  باز بود و هنوز هم به ضرورت باب گفتمان انتقادی در این خصوص باز است. مضاف بر این که این گفتمان ابتدا از درون حاکمیت شروع و به موازات ان منتقدین و فعالان منفرد و جناحی سیاسی به این حوزه ورود کرده اند. به نظر حقیر این فضا را باید مغتنم شمرد و از ان در جهت اصلاح و رشد و نهادینه کردن ان و البته در چارچوب ملزومات و حفظ شانیت جایگاه رهبری تلاش کرد. البته در این میان حساب انهایی که می خواهند از این امکان در جهت نیات پنهان و آشکار خود سوء استفاده کنند جداست. در حال حاضر دو جریان در مخدوش کردن این فضا و مسدود کردن خواسته یا ناخواسته نقش بازی می کنند. یکی جریانی که با برخی اظهارات و ادعاهای ناسنجیده و با داعیه ذوب در ولایت و ولایتمداری سعی در عبور از مواضع رهبری دارد که در نهایت بیشترین خوراک تبلیغاتی علیه رهبری را فراهم می کنند. دیگری مجموعه جریان های خزنده ای که با سوء استفاده از این زمینه سعی در مخدوش کردن جایگاه رهبری و به شکلی انها هم قصد عبور از رهبری دارند. با این حال اطمینان می دهم هیچ جریانی با هدف عبور از رهبری چه در موضع ولایتمداری و دفاع از رهبری و چه در موضع مخدوش کردن جایگاه رهبری در نهایت نه طرفی خواهند بست و نه منتفع خواهند شد. باید عرض کنم در جریان وقایع سال 88 رهبری بیشترین میزان بردباری و بالاترین پتانسیل تحمل پذیری را از خود نشان دادند. اگر غیر از این تحلیلی در مورد ایشان داشته باشیم بی انصافی خواهد بود.

همه ان خرده گیری هایی که در خصوص فقدان ازادی های سیاسی توضیح دادم به نوعی به این حوزه هم مربوط می شود. اما نقطه امیدواری مواضع و دیدگاه های خود رهبری در برخورد با منتقدین درون حاکمیت است. بر خلاف تصور اشتباه برخی که توان تحلیل و فهم موضوع را ندارند و یا با چنین موضوع مهمی برخورد ساده انگارانه و سطحی دارند باید عرض کنم برای درک این مهم به کمی باریک بینی و ظرافت نیاز دارد. به کنار هم قرار دادن پازل ها و کدها و تحلیل و نتیجه گیری درست از ان ها. منتهی برخی نمی خواهند روی این کدها تامل کنند و برخی هم اساسا توان درک و تحلیل ان را ندارند. به عنوان مثال سوال چالشی یک دانشجو از مقام معظم رهبری درباره حصر که فی النفسه از سعه صدر و استقبال ایشان از رویکرد انتقادی حکایت دارد برای برخی حامل هیچ نشان و مفهوم و پیامدی نیست. در این خصوص الگوهای تاریخی از صدر اسلام بسیار با معنی و جهت بخش هستند. مثلا خلیفه دوم ناچار می شود از بابت دوختن ردای کامل برای خودش به شهروندش توضیح بدهد و پسرش را شاهد بیاورد که الباقی ردای اش را از سهم او تهیه کرده است. منتهی در اینجا مرز باریکی میان نقد و غرض ورزی وجود دارد. تلاش ما باید این باشد که انگیزه های سالم را از ناسالم تفکیک کنیم. نه این که همه را به یک چوب برانیم. کارنامه جمهوری اسلامی در این خصوص کم و بیش متاثر از همین فضایی است که هنوز هم حاکم است. بخشی از این کارنامه ضعیف به مخدوش شدن مرز میان منتقد و معارض بر می گردد و بخش دیگری به کسانی که موقعیت شان ایجاب می کند این مرز همچنان مخدوش بماند. اما برای تغییر در این حوزه همچنان اصرار دارم از الگوهای تاریخی خودمان پیروی کنیم. این مرزبندی ها در صدر اسلام هم وجود داشته است. در انجا هم خوارجی بودند که قصدشان از نقد براندازی بود و عاقبت به رویارویی مسلحانه کشیده شدند، اما انچه مهم بود تنظیم رابطه با ان ها و تا زمانی بود که دست به شمشمیر نبرده و تنها در هیبت منتقد و مخالف ابراز وجود می کردند. با تمامی این احوال و بر خلاف عقیده بسیاری معتقدم جمهوری اسلامی در این حوزه حتی در مقایسه با سایر ازادی های مدنی و سیاسی کارنامه قابل قبول و قابل دفاع و دستاوردهای ماندگاری بجا گذاشته است. دلیل این موفقیت را مرهون تنظیم رابطه اصولی و مدبرانه مقام رهبری با منتقدان درون حاکمیت و بعضا غیر خودی می دانم. در خاتمه این بخش همچنان تاکید دارم گفتمان انتقادی باید با متناسب با شانیت و جایگاه حاکمیت و رهبری باشد.

*برخی با سطحی نگری در مورد شعارهایی که ازسوی مقام معظم رهبری در زمینه‌های مختلف مطرح می‌شود زمینه حذف نظرات دیگران و خانه‌نشینی بسیاری از اندیشمندان را فراهم آورده‌اند، راه‌حل این مشکل را در چه می‌بینید؟

پاسخ سوال شما با کمی توضیح می تواند توضیحات سوال قبلی باشد. به این معنی که معتقدم مدعیان ولایتمداری بر خلاف توهمی که در خصوص التزام به رهنمودها و جایگاه رهبری برای خود قائل و دچار هستند، اما در رفتار و کنش ها و واکنش های سیاسی اگاهانه یا ناآگاهانه به مسیر دیگری می روند. مسیری که در برخی موارد به تفاوت ها و زاویه های وحشتناک ختم می شود. مشکل این گروه این است که خود را مفسر انحصاری رهنمودهای مقام رهبری می دانند. ممکن است حتی رهبری در مورد بخصوصی اظهارات شفاف و صریحی داشته اند، اما به این معنی نبوده که این اظهارات در هر کجا و یا همه جا تعمیم پذیر هستند. منتهی برای گروهی انگار ایجاب می کند باب اجتهاد در فهم بیانات رهبری را ببندند. کسانی که در خط رهبری بودن و ذوب در ولایتمداری را ملازم با سکوت و زبان بستن بر معضلات ریز و درشت جامعه و تعطیل کردن گفتمان انتقادی با حاکمیت می دانند و بدتر از همه اسباب خانه نشینی منتقدان دلسوز و متفکران و نخبگان جامعه فراهم می کنند بیشتر از هر کس تیشه به ریشه رهبری و جایگاه ولایت فقیه می زنند. خانه نشین کردن نخبگان و اندیشمندان درون حاکمیت به معنی حذف بخشی از جامعه از سرنوشت این مملکت است. کسانی که در این ملکت مانده و به هر قیمت حاضر به اثبات وفاداری و وطن پرستی و عشق به اب و خاک و دین شان هستند شایسته خانه نشینی و ایزوله شدن نیستند. در جامعه ای که قانون حاکم است نباید و نمی توان کسی را به جرم ناکرده و اتهام اثبات نشده ایزوله و خانه نشین کرد. اگر مسئله حصر را از این قاعده مستثنی کنیم برای موارد مشابه باید فکری کرد. بزرگترین معضل در این خصوص تفاسیر انحصارگرایانه از بیانات مقام رهبری است. عین این معضل در رابطه با رهنمودها و حتی وصیت نامه تاریخی امام هم مصداق دارد. کسانی که در سال های اخیر امام را مصادره به مطلوب و اندیشه های ناب ایشان را در راستای منافع و مطامع جناحی و فردی و .. خود تفسیر و تاویل کردند، متاسفانه همان رویه را در خصوص رهنمودهای مقام معظم رهبری دنبال می کنند. از نوشته های امام راحل می توان دریافت ایشان چه دل پرخونی از دست این افراد و جریان ها داشته اند. این جریان بخصوص تلقی و اهداف خاص خود را از صحیفه امام دارد. تا انجا که به منافع حزبی و ... مربوط می شود در خط امام و پیرو ایشان هستند. گرفتاری اینجاست که حتی صحیفه امام بر اساس منافع جناحی و سیاسی طرح و روی ان زوم و تاکید می شود. این گروه فراموش کرده اند جایگاه رهبری فراتر از تنگ نظری های سیاسی و جناحی، فراگیر و رهبر کلیت جامعه است. وقتی ایشان در جریانات مختلف که به حضور و مشارکت مردم مرتبط است مردم را سوای مذهب و گرایشات سیاسی و جناحی به عنوان ملت خطاب می کند به یک معنی نسبت و تنظیم رابطه خودشان از جایگاه رهبری با جامعه و کلیت ان تاکید دارند. بر هیچکس جایگاه و منزلت نخبگاه و اندیشمندان در نزد رهبری پوشیده نیست. این نخبگان خانه نشین اگر دل در گرو مملکت و دین و مردم خود نداشتند مثل ان ها که رفتند و به صف دشمن ملحق شدند و یا منفعل و بریده از سیاست به اب و علوف رسیدند این همه همه رنج و تحقیر و اتهام را تحمل نمی کردند. به جرات می گویم با شناختی که از رهبری داریم و با کدها و رهنمودهایی که از ایشان سراغ داریم ایشان به هیچ روی به چنین وضعیتی رضایت ندارند. به تصور بسیاری حتی این افراد به لطایف الحیل با رهبری در ارتباط هستند. نمونه اش مرحوم هاشمی که چنانچه برخی اظهار می دارند تا اخرین روزهای حیات شان با مقام معظم رهبری در ارتباط بودند. اما انچه از جانب یک جریان خاص در جامعه وانمود می شود تصویر کاملا متناقضی از واقعیت ارائه می داد. مقام رهبری در پیامی که به مناسبت درگذشت آقای هاشمی انتشار دادند بوضوح بر دست های پنهان و آشکاری که سعی داشته اختلاف دیدگاه های میان این دو بزرگوار را به زمینه جدایی و کدورت تبدیل کنند، اشاره می کند. برخی این اشاره مقام رهبری را نیز تفسیر به رای کردند و توپ را به زمین جناح مخالف خود انداختند. ایا در چنین مواردی باید انتظار داشت مقام رهبری برای شناساندن این دست های پنهان با نام و ادرس ورود کنند. ان ها که باید این کدها را بگیرند در عوالم شخصی اتفاقا خیلی خوب می گیرند، اما در عوالم اجتماعی تفسیر مطابق و همسو با منافع خودشان را ارائه می دهند. در خصوص سوال شما هم وضع به همین منوال است. این که راه حل این معضل چیست، واقعیت نشان می دهد جز ورود غیر مستقیم مقام رهبری به این موارد چاره ای نداشته باشیم. واقعیت نشان داده چانه زنی ها راه به جایی نمی برند. همچنان که توسل به قانون و سازوکارهای قانونی. ظاهرا مرغ اقایان یک پا دارد و ان پا هم پای ایشان است و دیگران همه افلیج و از کار افتاده هستند.

*جایگاه آزادی در قانون اساسی چگونه است. چقدر از ظرفیت قانون اساسی عملی شده است.

اجازه بدهید ابتدا به این نکته اشاره کنم که حداقل در نظم نوین جهانی و اوضاع حاکم بر جهان در هیچ قانون اساسی حتی عقب مانده ترین ان ها حرف از ممنوعیت ازادی نباشد. بر عکس همه کشورها با میزان ازادی های مصرح در ان پز می دهند. بخصوص اینکه این قوانین برخاسته از یک شرایط انقلابی باشد. انچه مشکل ایجاد می کند نبود تضمین برای نهادینه کردن و اجرای دقیق ازادی ها در جامعه است. در قانون اساسی رژیم پیش هم ازادی ها به رسمیت شناخته می شد، البته با تبصره ها و اما و اگرهایی. اما روح قانون اساسی ان زمان که میراث مشروطه بود بر ازادی های سیاسی و ... تصریح و تاکید داشت. بنابراین جایگاه ازادی تقریبا در قانون اساسی همه کشورها محترم شمرده شده. از این زاویه به نظر نمی رسد ما مشکل قانونی با مقوله ازادی داشته باشیم. مگر جاهایی که قانون صراحت و توضیح لازم برای محدود و تعدیل کردن ازادی های واقعا قانونی نداشته و تفسیر ان بعهده کسانی گذاشته شده باشد که متاسفانه بر اساس منافع جناحی یا برداشت های قشری عمل می کنند. در قانون اساسی جمهوری اسلامی تنها دو استثنا حکم تعدیل کننده و تعطیل کننده ازادی را دارند، یکی قیام مسلحانه است و توهین به مقدسات مردم و برخی موقعیت های سیاسی. اگر با همین قانون اساسی بخواهیم اعتبار و جایگاه ازادی در جمهوری اسلامی را داوری کنیم شاید بشود گفت در حد و اندازه پیشرفته ترین قوانین اساسی در دنیا باشد. اما بازخورد و تجلی مادی این ازادی ها در جامعه به دلیلی که اشاره کردم همواره روح ازادی را از قانون اساسی سلب کرده است. به نظر می رسد مهمترین عاملی که مانع از تحقق قانون اساسی در حوزه ازادی های سیاسی و مدنی گردیده، یکی نوپا بودن قانون اساسی و توامان سوء استفاده هایی است که از ظرفیت های بالقوه ان در سال های اولیه انقلاب شد. از این زاویه خرده گیری ها و انتقادهایی که به وضعیت ازادی های سیاسی در ایران می شود علی رغم این که بجا و پذیرفتنی است، در عین حال برخی پارامترها و موانع را لحاظ نمی کنند. این البته هیچ ارتباطی با مطالبات به حق در این خصوص ندارد و می بایستی تلاش کرد ضمن بر طرف کردن چالش های پیش رو و دادن و گرفتن تضمین های لازم به جد و سرعت به سمت احیای ان ازادی ها پیش برویم. برای واکاوی دلایل این موانع و محدودیت ناگزیر باید به دهه اول انقلاب و بخصوص نیمه اول دهه 60 باز گردیم. زمانی که جمهوری اسلامی نوپا از یک سو درگیر جنگ منطقه ای در کردستان و اندک زمانی بعد توامان درگیر تجاوز بیگانه و اندک زمانی بعد و در حالی که بخش های استراتژیک و وسیعی از خاک کشور در اشغال مهاجم است با جنگ مسلحانه داخلی از سوی سازمان مجاهدین روبرو می شود. نسل سوم انقلاب تقریبا هیچ اطلاعی از ان اوضاع ندارد. از روزهایی که به اعتراف رهبران معارضین ضدانقلاب در همین تهران روزانه دویست سیصد ترور انجام می داد. در یک فقره انفجار 7 تیر باعث کشته شدن بیش از یکصد تن از مسئولین کشور گردید. در انفجار 8 شهریور رئیس جمهور و نخست وزیر کشور ترور شدند. مسئولین عالیتربه کشور به صورت روزانه ترور می شدند. همزمان در جبهه های جنگ کشور درگیر دفاع از مرزهایی بود که بخش مهمی از ان در اشغال عراق بود. طبیعی است در چنین اوضاعی در هر کشوری به جای ازادی حلوی ان را خیر کنند. ان هم در اوضاعی که هنوز بسیاری نهادهای دفاعی ان شکل نگرفته و انقلاب در معرض کودتای داخلی، جنگ داخلی، تهاجم نظامی غرب و درگیر با تجاوز انجام شده همسایه است.

همه این عوامل دست به دست هم دادند تا بهار ازادی را به خزان و در همزمان دچار انسداد سیاسی کنند. این در حالی بود که تا پیش از خرداد سال شصت جامعه نوپای ایران یکی از ارمانی ترین دوران ازادی های سیاسی در تمام تاریخ خود را تجربه می کرد. نسلی که ان روزها را تجربه نکرده و نبوده می تواند صحت این ادعاها را در نشریات و روزنامه ها و اطلاعیه ها و بیانیه های سیاسی گروه ها و احزاب سیاسی ان زمان و حتی نوعیت و جهت گیری رسانه ملی بازخوانی کند. می خواهم تاکید کنم ظرفیت ها انقدر بالا بود که در شرایط و اوضاع پیشاجنگ خارجی و داخلی تا انجا که مقدور بود و حتی فراتر از موقعیتی که در ان حاکمیت به نوعی اچمز شده بود حریم و حدود ازادی های سیاسی رعایت و اجرا می شد. به نظر من حوادث سالهای 61 منتهی به 65 و 67 مهمترین مانع برای رشد و بالفعل در اوردن ظرفیت های قانون اساسی در خصوص ازادی ها و بخصوص ازادی های سیاسی بود. درگیری یک دهه نظام با این معضل ترمز اصلاحات سیاسی و توسعه ازادی های سیاسی را کشید و جامعه را به سمت فضای امنیتی ناشی از این اوضاع کشاند. کم و بیش به همین دلایل معتقدم کسانی که در اوایل انقلاب چه در کردستان و چه در قلب تهران و شهرهای بزرگ بر روی نظام و حتی مردم حامی نظام سلاح کشیدند مسئول اصلی معلق گذاشتن ازادی های سیاسی شناخته می شوند. کمااینکه حتی بسیاری کنشگران سیاسی منصف داخلی و حتی مخالفان جمهوری اسلامی در خارج از کشور و حتی کسانی که روزگاری متحد استراتژیک و سیاسی سازمان مجاهدین علیه نظام اسلامی بودند و اغلب آن ها هم از ان سازمان جدا شدند به این حقیقت اذعان و اعتراف می کنند. بنابراین بخشی از تعطیل شدن ظرفیت های قانونی اساسی در این حوزه را بعهده جریان هایی می گذارم که دست به سلاح بردند. سهم ان ها تا همیشه تاریخ به عنوان کسانی که مانع شکل گیری و هم سرعت گرفتن جامعه مدنی و نهادینه شدن ازادی گردیدند در حافظه تاریخی این مملکت محفوظ است. و البته سهم کسانی که با دستاویز قرار دادن ان تجربه تاریخی همچنان ظرفیت های موجود را معلق و تعطیل کرده نیز قابل اغماض نیست. البته برخی در این دستاویز سازی تعمد دارند و برخی هم دچار ترس ناخودآگاه و پانورایای سیاسی هستند.

این گلایه ها البته به معنی نادیده گرفته شدن ازادی های سیاسی موجود در جامعه نیست، بلکه صرفا مقایسه وضع موجود با وضع مطلوب است. برای استفاده از این ظرفیت ها ضمن واقع بینی نسبت به منافع کلان نظام دو مانع پیش رو است. یکی جریاناتی که از ازادی جز انچه در انحصار رسانه ای و اعتقادی و سیاسی شان است انتظار و توقعی ندارند و دیگری جریانی که همچنان با ترس ناخوداگاه و پانورایایی از باز شدن فضای سیاسی نسبت به ظرفیت های موجود بی التفات است. جریان اول همانطور که گفتم ازادی را خیابان یکطرفه ای متصور هستند که وضعیت موجود انتظارشان را براورده کرده است. جریان دوم اما در عین تمایل نسبی به بازتر شدن فضای سیاسی اما همچنان نگران از عواقب ان می باشد. ان تجربه مورد اشاره همچنان در ذهنیت ان نسل از حاکمیت به درجاتی اما به قوت خود باقی است. در تصور ان ها و بدون ان که شرایط امروز و حتی تغییر گفتمان حاکم بر جهان را در نظر بگیرند تاریخ می تواند همچنان در اشکال پیشین خود تکرار شود. این که ایا گذشت سه دهه زمان کافی برای تغییر یا حداقل تعدیل این ذهنیت نبوده،  قابل تامل است. اما وقتی این ذهنیت در عرض و همسو با جریان انحصارطلب حرکت کند طبیعی است تن به تغییر ندهد. نسلی که امروز دغدغه ازادی های سیاسی دارد و اتکای اش به ظرفیت های موجود در قانون اساسی است باید این پارامتر تاریخی را از یاد نبرد و هرگز عاملین بوجود امدن وضع موجود را فراموش نکند و در عین حال تلاش کند با صبوری و تحمل پذیری موانع مورد اشاره را تعدیل و به تغییر ذهنیت نسبت به خود و تضمین عدم تکرار حوادث قابل اشاره متقاعد کند. به عقیده من جامعه ایران هر چه از دو قطبی شدن به سمت تکثرگرایی جناحی و سیاسی میل کند این موانع تعدیل و برطرف خواهند شد. مخلص کلام این که بسیاری ظرفیت های بالقوه قانون اساسی در موضوع ازادی های سیاسی فعلا تعطیل و برای استفاده از ان ها باید ذهنیت توامان امنیتی و انحصارطلب در این خصوص تغییر کند. والا در ظرفیت های قانون اساسی که به صورت بالقوه لحاظ گردیده نمی توان تردید کرد.

*یکی از شعارهای اصلی آقای خاتمی در دوران ریاست‌جمهوری بحث آزادی بود و در دوره ایشان تا حد زیادی فضای سیاسی و رسانه‌ای کشور نسبت به دوران مرحوم هاشمی بازتر شد. بگونه‌ای که رهبری، دوم خرداد 76 را حماسه ملی نامیدند و شعار جامعه مدنی که آقای خاتمی مطرح کرده بودند مدینه‌النبی می‌دانستند که خود آقای خاتمی هم در تائید این موضوع سخنرانی کرد. آزادی در نگاه آقای مشایی و احمدی‌نژاد و همچنین بقایی که اعلام کرده ‌اند پیرو گفتمان بهار هستند چه اشتراکاتی با گفتمان آقای خاتمی دارد؟

بازطرح و تولید یک گفتمان الزاما به معنای یکی دانستن ان با ورژن اصلی نیست. اقای خاتمی برایند یک پروسه و جریان فکری وامدار از قرائت روشنفکری از اسلام بود. این گفتمان به دلایل پشتوانه های نظری و اموزه های دینی و توام سیاسی نعل به نعلی که از مدینه فاضله اسلامی داشت همچنان لیدر و نماینده ان گفتمان است. البته برخی شتابزدگی ها، جزم اندیشی ها و دگم ها و بعضا غرض و مرض ها و الودگی های در بدنه و راس این جریان را انکار نمی کنم. منظورم انهایی است که شعار عبور از خاتمی را مطرح کردند و بدون توجه به ظرفیت های جامعه قصد دور زدن اصلاحات را داشتند و در میان ان ها برخی هم قصدشان عبور از رهبری بود. در حال حاضر به نظر می رسد مهمترین ضرورت درون تشکلی جریان اصلاح طلبی نقد درونی باشد. این نقد می تواند از انگاره های اعتقادی تا جهت گیری های سیاسی و هم رویکرد اجتماعی شان به ساماندهی تشکیلاتی و حزبی را در بر بگیرد. به نظر من اولین رویکرد انتقادی به جریان اصلاح طلبی را خود اقای خاتمی از جایگاه ریاست جمهوری در مقابل جناح به اصطلاح رادیکال ان کلید زدند. جایی که تلویحا اینده تندوری اصلاح طلبی را به تنزل اوضاع به پیش از حماسه دوم خرداد 1376 وعده دادند و در عمل نیز شاهد صحت ارزیابی ایشان بودیم.  این که گفتمان اقای بقایی تا چه اندازه به مولفه های فکری اقای خاتمی شبیه باشند، چندان اهمیتی ندارد مگر این که در پس این شباهت ها دنبال گرته برداری باشیم. انچه مهم است طرح چنین گفتمانی و زوم کردن روی ازادی چنانچه پیشتر هم اشاره کردم پیش از هر چیز ناشی از نیازهای عینی جامعه و ضرورت های تاریخی و همسویی روح اجتماعی به طرح و دنبال کردن مطالبات معلق مانده جامعه مدنی یا تعمیق جهت گیری به سمت مدینه النبی مورد نظر است. از این زاویه تمرکز اقای بقایی بر این گفتمان قابل فهم و درک کرد. این که طرح چنین گفتمانی تا چه اندازه سیاسی و پروپاگاند و چه میزان جوششی و استراتژیک می باشد البته جای سوال دارد که الزاما ایشان می باید پاسخ قانع کننده ای داشته باشد. و صدالبته نباید فراموش کرد طرح این گفتمان ممکن است انتظارات ایشان را چنان که باید و شاید و در کوتاه مدت براورده نکند. مگر این که اقای بقایی توانمندی و هوشمندی لازم برای بازتبین این گفتمان و مهمتر متقاعد کردن مخاطبان فرضی خود در کوتاه مدت و ظرف زمانی تا برگزاری انتخابات ریاست جمهوری را داشته باشد. نمی خواهم زمینه های اعتقادی و تاریخی و اجتماعی و سیاسی این موضوع را بازخوانی کنم. اما باید واقع بین باشیم. صرفنظر از هر گونه قضاوت درباره جهت گیری اقای بقایی چنانچه اشاره کردم انچه حائز اهمیت می نماید باورمندی مخاطبان و قشرهای متوسط جامعه به جوششی و درونی بودن این گفتمان است. من در مقام قضاوت نیستم، اما اعتقاد دارم جهت گیری هر فرد و جریانی و با هر میزان سابقه ذهنی در حافظه مردم بطور حسی و دینامیک و البته در دراز مدت به اقبال و استقبال عمومی منتهی خواهد شد. شاید اقای بقایی مجال و فرصت کمی برای متقاعد کردن مخاطبان جامعه مدنی به گفتمان خود داشته باشد، اما صرفنظر از این که ایشان بتواند تا زمان برگزاری انتخابات توفیقی در متقاعد کردن بدنه این جریان به دست بیاورد، می تواند به شرط ها و شروط ها به اینده امیدوار باشد. به این شرط که بتوانند گفتمان خود را در چارچوب اختیارات قانونی و عبور از موانع پیش رو بازخوانی و تضمین های اجرایی ان را  تبیین کنند. البته تلاش های جانبی ایشان برای متقاعد کردن بدنه اجتماعی از جمله تعامل با راس جریان اصلاحات در نزدیک کردن این دو گفتمان بی اثر نخواهد بود. متاسفانه در گذشته شکاف میان این دو جریان انقدر عمیق و پرناشدنی به نظر می رسیده که برای پر کردن ان حفره ها به زمان بیشتر از انچه پیش رو است نیاز می باشد. واقع امر این است که اگر اقای بقایی و احمدی نژاد بخواهند تنها وامدار گفتمان اقای خاتمی باشند در بازخورد اجتماعی چندان موفقیتی حاصل نخواهند کرد. صرفنظر از بحث های نظری و کلامی انچه حائز اهمیت می نماید واکنش ایشان به پیام اقای بقایی است. این که ایشان تا چه اندازه این رویکرد و به نوعی خودانتقادی قابل تحسین را به رسمیت و به فال نیک بگیرند. با همه این اما و اگرها نفس این تعاملات و در شرایطی که اقای روحانی موفقیت چندانی در برآورده کردن وعده ها و انتظارات داده شده به دست نیاورده این گفتمان می تواند ضمن بجاگذاشتن تاثیرات مثبت در دراز مدت به نوعی وحدت استراتژیک در چارچوب قواعد رقابت های سیاسی و انتخاباتی منتهی گردد. انچه احساس می شود نوعی نزدیکی و اجماع زیرپوستی در میان طرفداران جامعه مدنی در حال شکل گیری است. با توجه به اجماع طیف وسیعی از اصولگرایان با جریان اعتدال به نظر می رسد این نزدیکی در هفته ها و روزهای منتهی به انتخابات ریاست جمهوری شتاب بیشتری بخود بگیرد. صرفنظر از همه این ارزیابی ها و پیش بینی ها انچه مهم می نماید این که چنین گفتمانی در جامعه و در شرایط حساس این ماه ها دست بالا را در انتخابات خواهد داشت. استقبال مقام معظم رهبری از چنین گفتمانی و چنانچه اشاره کردید می تواند مزید علت باشد. به نظر می رسد لحن گفتمان و واکنش مقام رهبری به پیشنهاد آشتی ملی اقای خاتمی بر خلاف تصور برخی که با بدبینی و تنگ نظری تفسیر شد می تواند به نوعی به احیای زیرپوستی گفتمان تحقق جامعه مدنی یا همان مدینه النبی کمک کند. واقعیت این است که جز با خوش بینی و سعه صدر و امید به اینده نمی توان تحولات و خاستگاه های سیاسی را دنبال کرد. هر چند بسیاری در تلاش باشند که این فضای امید و چشم انداز را تیره تر کنند. انچه می تواند تفرقه اندازان را مایوس و گزک بهانه را از ان ها بگیرد ادامه گفتمانی است که با مولفه ازادی و تاسی و الگوبرداری از مولفه های مدینه النبی و اجتناب از شباهت سازی های وارداتی به راه خود ادامه بدهد.

Bookmark and Share
نظرات کاربران
انچه که شما منتقد پیرامون ازادی مطرح نمودید چیزی جز واقعیت نیست و حقیقت همیشه زیباست امید است
باز هم انتقادات شما را پیرامون چنین موضوعاتی را که همگان به نقد ان نمی پردازند بخوانیم
* نام:
ايميل:
* نظر: